سفرنامه یزد

 

                                                                  ((ای نام تو بهترین سرآغاز ........

 

بی نام تو نامه کی کنم باز؟؟؟))

 

می خواهم با نام و یاد خدا سفر نامه ی خود را برایتان تعریف کنم.

دو روز مانده بود تا عید قدیرآغاز شود . من و پدر و مادرم به استان یزد رفتیم . یزد استان بسیار بسیار بزرگی است. من تا بحال به استان یزد نرفته بودم برای همین از شنیدن این خبر بسیار هیجان زده شده بودم. استان یزد دیدنیهای بسیار زیادی دارد... من می خواهم چند تا از این دیدنیها را نام ببرم. زندان اسکندر- بازار مسگران- حمام خان- میدان امیر چخماق و ...

اولین جاییکه ما به آنجا رفتیم آتشکده نام داشت. زرتشتیان در آنجا آتشی روشن کرده بودند. آنها خیلی از آتش مراقبت می کردند تا خاموش نشود. زرتشتیان آن آتش را از هند آورده بودند و مرتب به آن هیزم اضافه می کردند. این آتش هزار و نهصد سال است که خاموش نشده است.

بعد از رفتن به آتشکده به میدان امیر چخماق رفتیم. در قدیم آنجا مسجد هم بود و همه به آن مسجد امیر چخماق می گفتند چون دو تا گلدسته داشت.

من عکس های زیادی از آنجا گرفتم. من و پدر و مادرم از پله ها بالا رفتیم. به هر طبقه ای که می رسیدیم یک عکس از میدان می گرفتیم. ما در آنجا یک مرد که از کشور انگلیس آمده بود را دیدیم. آن مرد به زحمت می توانست به زبان فارسی حرف بزند. پدرم به من گفت: می توانی پیش آن مرد بروی و با او انگلیسی صحبت کنی اما من خجالت می کشیدم. یک لحظه به آن مرد نگاه کردم. مرد به من خندید و به طرف من دست تکان داد و فقط من مانده بودم با خجالت کشیدن بیخودی خودم. نمی دانستم چکار کنم. آخر یک فکری به ذهنم رسید. فکرم این بود که می خواستم پشت پدرم قایم شوم. اما دیگر دیر شده بود چون مرد مرا دیده بود.

وقتی به بام رسیدیم از آنجا می توانستیم تمام بادگیرهای بیرون را ببینیم. راستی یادم رفت چیزی را برایتان بگویم. بادگیر چیزی است که باد به داخل آن می رود و از آنجا می گذرد و به خانه می رود و خانه را خنک می کند. مادرم در آنجا چند عکس بسیار زیبا از من گرفت.

بعد از آن به بازار مسگرها رفتیم. در آنجا مردان و زنان مشغول درست کردن ظروف مسی بودند. آنها مس را در کوره آتش می گذاشتند و به ان حالت می دادند و بعد می گذاشتند تا سرد شود. وقتی مس سرد شد آن را با پارچه ای تمیز می کردند و به این ترتیب توانستند ظروف مسی را بسازند و بفروشند و از فروش این ظروف پول زیادی کسب می کردند.   

احساس خستگی کردیم و دنبال جایی می گشتیم تا چای بخوریم. ما به حمام خان رفتیم و دیدیم که آنجا تبدیل به چایخانه شده است. چون ما سردمان شده بود چای به ما چسبید. بعد از آنکه چایمان را خوردیم رفتیم و جاهای دیگر حمام خان را دیدیم. به من که خیلی کیف داده بود. خوردن چای و دیدن جاهای تاریخی بسیار لذت بخش است. کاشی های رو زمین همه به رنگ آبی فیروزه ای و ملایم بود و به ما آرامش زیادی می داد. راستی یادم رفت بگویم که آنجا آنقدر بزرگ بود که اگر حرف میزدی صدایت در آنجا می پیچید.

فردا صبح زود بیدار شدیم تا برویم بالای کوه و دخمه را ببینیم. برایتان بگویم که دخمه جایی بود کوهستانی که زرتشتیان، افراد و اقوامشان را در آنجا می بردند و بجای اینکه آنها را در زیر خاک دفن کنند مردگانشان را به بالای آن کوه یعنی دخمه می بردند و می گذاشتند تا حیوانات وحشی و لاشخورها گوشت شان را بخورند. آنها نمی دانستند که دفن کردن مردگان در زیر خاک چقدر مفید است. اگر گفتید چرا مفید است؟ زیرا اول تبدبل به استخوان می شوند و استخوان ها بعد از مدت طولانی پودر می شوند و پودر آنها برای یک درخت کود است. کود چیزی است که برای رشد گیاهان و درختان لازم است.

بعد از مدت زیادی که زرتشتیان درگذشتند مردم یزد آمدند و برای آنها قبر ساختند. بر روی قبرشان میوه های زیاد و مختلفی قرار می دادند. اگر گفتید چرا بر روی قبر مردگانشان میوه می گذاشتند؟ زیرا بوی میوه ها باعث می شد که روح آن فرد شاد و خوشحال باشد.

بعد از رفتن به دخمه به خانه لاری ها رفتیم. خانه های آنها بسیار بزرگ و هر کدام با هم فرق داشتند. شیشه های اتاق آنها رنگارنگ بود. وقتی به اتاقها نگاه می کردم در دلم با خودم می گفتم خوش بحال کسی که در این خانه بسیار بزرگ و زیبا زندگی می کرد. ای کاش خانه امروزی هم مانند قدیم بود. وقتی به پنجره های رنگی نگاه می کنم یاد رنگین کمانی که در آسمان است و دنیا را زیبا می کند می افتم. آنها با زحمت و تلاش بسیار برای خود خانه هائی به این زیبایی درست می کردند.

 وقتی از خانه لاری ها بیرون آمدم دیدم که چند بچه دارند شتر سواری می کنند. دوست داشتم به صاحب شتر بگویم که می توانم شتر سواری کنم؟ دویدم پیش صاحب شتر و از او پرسیدم که هر یک دور زدن با شتر چند تومان می شود؟ مرد پاسخ داد: هر یک بار دور زدن با شتر هزار تومان می شود و راستی می توانید با یک کدام از این بچه هایی که ینجا منتظر شتر هستند شتر سواری کنید.

در همان محله قدیمی که کوچه های تنگ و دیوار های کاهگلی داشت ما به بازار سنتی که کاشی های یزد و پارچه های ترمه داشت سر زدیم و از صنایع دستی مثل چینی میبد یزد سوغاتی خریدیم، زندان اسکندر و میدانی قدیمی میان خانه های تو در توی کاهگلی را بازدید کردیم و سپس برای خرید شیرینی های مخصوص یزد مثل قطاب و باقلوا به سمت قنادی حاج خلیفه رفتیم. غروب از یزد خارج شدیم و ساعتی در کویر شن قدم زدیم. آنجا هیچ گیاهی وجود نداشت.

صبح روز سوم بسمت گیلان راه افتادیم. در بین راه از زیارتگاه معروف زرتشتیان که بین نائین و یزد قرار داشت دیدن کردیم. زیارتگاه پیر سبز که به چک چک هم معروف است در میان کوه های صخره ای قرار داشت. معروف است که دختر یزدگرد، یکی از پادشاهان ساسانی فرار کرده ودر این کوه گم شده. زرتشتیان دنیا هرسال آخر بهار در این عبادتگاه بمدت ده روز جمع می شوند و عبادت می کنند. مردیکه نگهبان آنجا بود گفت آب چشمه بالای کوه قطره قطره از سقف غار به داخل می چکد و این آب را به عنوان تبرک می نوشند. صبح که از یزد حرکت می کردیم هوا بسیار گرم بود. اما شب وقتی به قزوین رسیدیم از میان برف و باران گذشتیم. این سفرنامه من در پاییز سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت به استان یزد بود.

                                                                                                                    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 27 بازدید
لیلا

صبا خانم سفرنامه ت خیلی قشنگ بود. چرا اینقدر کم مطلب می نویسی؟ یه خانم نویسنده مثل شما باید هرروز چیز تازه ای بنویسه تا همه از خوندنش لذت ببرن. البته اگه به درسهات لطمه نمی زنه.[گل]

آزاه

خیلیجالب بود. کاش چند تا عکس هم میذاشتی.